برای اولینبار توی زندگیم، اجازه دادم پسری که خواستگارم بود و موردتأیید خانوادهام، با پیام دادن بهم و تماس گرفتن باهام، وارد زندگیم بشه و سعی کنه که خودش و علاقهاش رو بهم اثبات کنه؛ پسری که به طرز عجیب و غیرقابل توصیفی، احساساتش رو به عمیقترین و زیباترین شکل ممکن، ابراز میکرد و باعث میشد باور کنم که با تمام وجود، دوستم داره...!حاصل؟!
از احساساتم سوءاستفاده کرد و به محض اینکه با مخالفتِ خانوادهام بخاطر تفاوتهای اخلاقی، فرهنگی و عقیدتیای که با خانوادهاش داشتیم، مواجه شد، ناپدید شد!!!و من
برچسب:
نویسنده: ماهان موسویپور
پاسخ سؤال اول، آسان است...!با اندیشه و فکرمان به آن وارد شدیم...
گویی خودمان خواسته بودیم که مبتلا به این بیماری شویم...پُر واضح است که بدون هیچ استثنائی، حرفهی هیچکدام از ما، واقعاً جَلّادی نبوده است...اما در برابر کشتار وسیع، در مقیاسهای بزرگ بودهایم و هنوز هم هستیم و این کشتار، به نهادی رسمی تبدیل شده است...چه بسا با شجاعت و ارادهی استوار، علیهشان مبارزه کرده باشیم اما چه استدلالی پُشتِ این مبارزه بود...؟هرگز دل به افکار یا مَسلَکهایی نداده بودیم که دستِ آخر، گورهای دستهجمعی را توجیه
برچسب:
نویسنده: ماهان موسویپور
چندروزی برای عوض شدن حال و هوامون و فرار از گرمای سوزان تابستون، اومدیم ویلایی که توی یه روستا نزدیک لالهزار داریم :)در روز جاریصبح که از خواب بیدار شدم، بابام یه سگ رو جلوی در نشونم داد و ازم پرسید: میخوای بهش نون بدی؟
و من رفتم داخل و تیکههای نون ساندویچی خشکشده رو برداشتم و آغاز کردم به یکییکی انداختنشون جلوی اون سگ و خوردنش رو تماشا کردم *_*و در این حین، دوتا درس ازش گرفتم:یک: اولش چندتا نون میذاشتم توی دستم و میرفتم بهش میدادم، اما بعد با یه کاسه پُر از نون رفتم؛ حاضرم به جرئت بگم که
برچسب:
نویسنده: ماهان موسویپور