برای اولینبار توی زندگیم، اجازه دادم پسری که خواستگارم بود و موردتأیید خانوادهام، با پیام دادن بهم و تماس گرفتن باهام، وارد زندگیم بشه و سعی کنه که خودش و علاقهاش رو بهم اثبات کنه؛ پسری که به طرز عجیب و غیرقابل توصیفی، احساساتش رو به عمیقترین و زیباترین شکل ممکن، ابراز میکرد و باعث میشد باور کنم که با تمام وجود، دوستم داره...!
حاصل؟!
از احساساتم سوءاستفاده کرد و به محض اینکه با مخالفتِ خانوادهام بخاطر تفاوتهای اخلاقی، فرهنگی و عقیدتیای که با خانوادهاش داشتیم، مواجه شد، ناپدید شد!!!
و من موندم و اولین شکستی که از یک پسر خوردم...
من موندم و اشکهایی که بیوقفه از چشمهام سرازیر میشن...
من موندم و لبخندی که دیگه مثل گذشته، اونقدر عمیق روی لبهام نمیشینه...
من موندم و یادآوری خاطرات و دلتنگی برای یک احساس دروغین که فقط توی حرف، قشنگ بود...
من موندم و یه خراش عمیق روی قلبم که از سادگی و بیتجربگی بیش از حدّم نشأت میگیره...
من موندم و منی که باید برای به دست آوردن یکهزارم آرامش 9روز پیشش، با ذهن و قلبش بجنگه...
من موندم و این احساس که کاش این یکی خواستگارم رو هم مثل چندتای قبلی، با سرعتاً رد میکردم...
برچسب:
نویسنده: ماهان موسویپور