H = Hemaghat - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 2:47
برای اولین‌بار توی زندگیم، اجازه دادم پسری که خواستگارم بود و موردتأیید خانواده‌ام، با پیام دادن بهم و تماس گرفتن باهام، وارد زندگیم بشه و سعی کنه که خودش و علاقه‌اش رو بهم اثبات کنه؛ پسری که به طرز عجیب و غیرقابل توصیفی، احساساتش رو به عمیق‌ترین و زیباترین شکل ممکن، ابراز می‌کرد و باعث می‌شد باور ک...
در دفاع از فهم - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 2:47
پاسخ سؤال اول، آسان است...!با اندیشه و فکرمان به آن وارد شدیم... گویی خودمان خواسته بودیم که مبتلا به این بیماری شویم...پُر واضح است که بدون هیچ استثنائی، حرفه‌ی هیچکدام از ما، واقعاً جَلّادی نبوده است...اما در برابر کشتار وسیع، در مقیاس‌های بزرگ بوده‌ایم و هنوز هم هستیم و این کشتار، به نهادی رسمی ت...
در ستایش موجودی به نام سگ‌ - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 2:47
چندروزی برای عوض شدن حال و هوامون و فرار از گرمای سوزان تابستون، اومدیم ویلایی که توی یه روستا نزدیک لاله‌زار داریم :)در روز جاریصبح که از خواب بیدار شدم، بابام یه سگ رو جلوی در نشونم داد و ازم پرسید: میخوای بهش نون بدی؟ و من رفتم داخل و تیکه‌های نون ساندویچی خشک‌شده رو برداشتم و آغاز کردم به یکی‌یک...
- تاریخ: 1401/11/15 ساعت: 1:16
« پادکست عشق از مجتبی شکوری »