چندروزی برای عوض شدن حال و هوامون و فرار از گرمای سوزان تابستون، اومدیم ویلایی که توی یه روستا نزدیک لالهزار داریم :)
در روز جاریصبح که از خواب بیدار شدم، بابام یه سگ رو جلوی در نشونم داد و ازم پرسید: میخوای بهش نون بدی؟
و من رفتم داخل و تیکههای نون ساندویچی خشکشده رو برداشتم و آغاز کردم به یکییکی انداختنشون جلوی اون سگ و خوردنش رو تماشا کردم *_*
و در این حین، دوتا درس ازش گرفتم:
یک: اولش چندتا نون میذاشتم توی دستم و میرفتم بهش میدادم، اما بعد با یه کاسه پُر از نون رفتم؛ حاضرم به جرئت بگم که اگر به هر انسانی با اون حدّ از گرسنگی، نزدیک میشدم، بهم حملهور میشد و همهی غذا رو ازم میگرفت اما اون صبورانه نگاهم کرد و منتظر موند تا همهی نونها رو یدونه یدونه بهش بدم؛ شاید نسبت دادن این صفتها به یک غیرانسان، عجیب بنظر برسه اما چی بگم از اینهمه چشم و دل سیری، عزتِ نفس و شخصیت که اون سگ براشون لایقترینه...
دو: وقتی یه تیکه نون رو میخورد، خُردههاش از دهنش بیرون میریخت و من بلافاصله تیکهی بعدی رو براش مینداختم اما اون اول تیکههای قبلی، حتی ریزترینهاش رو میخورد و بعد تیکهی نوین رو... شکرگزار بود و عاری از هرگونه طمع!
برچسب:
نویسنده: ماهان موسویپور